تبلیغات

ابزار لودینگ وبلاگ

|

ابزارهای وبلاگ نویسی

عشق بد دردیه - چشم عاشقی






عشق بد دردیه

من در سرزمینی زندگی میکنم که زبانش پارسی است... اما به ان فارسی میگویند.... چون عربی "پ" ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی



طبقه بندی: داستان های عاشقانه غم انگیز، 
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ هانا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین